تبليغاتX
غوغای عشق بازان
دست از طلب ندارم تا کام من برآید



یادمان باشد:

قلبمان آن قدر کوچک است، که جز برای خدا جایی برای کسی دیگر ندارد

قلبمان فقط یکی است، پس فقط توان نگهداری یک نفر را دارد


پس مراقب باشید غریبه ها را راه ندهید که آشنا به در رود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 17:7  توسط محمد صادق حامدی | 

ان امام الصادق صلوات الله علیه : « اذا ذکرت الحسین و قل ثلاثه ، صل الله علیک یا اباعبدالله »

یا حسین ای که شهید از ستم قوم دغائی

وی که هم خون خدا هم پسر خون خدائی

هم تو پروردة دوش علی و دامن زهرا

هم تو زینت ده آغوش رسول دوسرائی

سجده بر خاک سرکوی تو آرند خلایق

جان فدای تو که هم قبله و هم قبله نمائی

بخدا هم تو خلیلی بخدا هم تو ذبیحی

بخدا هم توحرم هم تو صفا هم تو منائی

کعبه از کرب و بلا کسب شرف میکند الحق

تا تو آسوده بدار الشرف کرب و بلائی

چه عجب دیده گر از اکبر و عباس بپوشی

که بقربان شدن کودک شش ماهه رضائی

با لب تشنه بریدند سر از جسم شریفت

با وجودیکه توهم خضری و هم آب بقائی

سوخت داغت جگر آدمی و جن و ملک را

مایة درد غم خلق زمین اهل سمائی

ما بیاد تو نباشیم چگونه که ز شفقت

زیر خنجر دم آخر تو بفکر غم مائی

روز و شب ناله و آه تو بلند است صغیرا

مرحبا بلبل خوش نغمه بستا عراقی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 1:12  توسط محمد صادق حامدی | 

-- توجه : متن فوق بهیچ وجه انگیزه ی سیاسی ندارد و استفاده سیاسی از آن بهر نحوی اشکال شرعی و عرفی دارد --

و قلب فرمان روایی است در وجود شما که هیچ همتایی ندارد و سخنش بر زمین نمی نشیند و ای کسانی که می اندیشید مغزتان شما را فرمان می دهد بدانید که سخت در اشتباهید که اگر چنین باشید یقینا در درون حکومت درونیتان طغیان کرده ایید.

همه چیز برای قلب بسان مطیع هست و این قلب است که مطاع است در برابر مغز. 

اگر کمی بدرون خود بنگرید بهترین سیستم های حکومتی را درخواهید یافت که حقیقتا این بدن یک نمونه ی صحیح و کامل از جامعه است.

پس بنگرید کجای بدنتان طغیان گر شده است و دلیلش چه بوده ! 

بنگرید که قلبتان را چگونه حفظ کرده ایید و او را تعلیم داده ایید از کودکی برای حکومت بر جامعه ی درونیتان.

اگر جامعه درونتان خراب است و رهبرش فاسد بدانید که اثر اعمال شماست و جامعه ی شما نیز بهتر از این نخواهد بود. چرا که جامعه خودتان را خودتان و امثالتان می سازند ....

اگر وظایف رهبر درونتان را دانستید وظایف رهبر جامعه را نیز خواهید دانست

اگر در حفظ رهبر درونتان کوشا بودید و او را سالم و سلیم نگاه داشتید، رهبر جامعته را نیز حفظ خواهید کرد.

و اگرها و اگرها و اگرها


ولی چه سود که :

كاين من آيه في السماوات والارض يمرون عليها وهم عنها معرضون


و باشد که پند گیرنده ای پند پذیرد !


زان جا که پرده پوشی عفو کریم توست   بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 13:38  توسط محمد صادق حامدی | 
و امروز سه ساله شدی ای که هر روز که بزرگ تر می شوی مهرم به تو افزون تر می گردد و دلم برایت مشتاق تر.

رسم روزگار است که ما را از هم دور داشته اما این مهر ریشه ای دیرین دارد که فراتر از سال ها یا قرن هاست و به ریشه ی آدمی در کره ی خاکی باز میگردد. تا یاد دارم نسل در نسل ، پشت در پشت ما متعلق به هم بوده ایم و مگر میشود وجودی اینچنین از دل هم جوشیده را از هم جدا کرد و یا آن را متعلق و محدود به زمان دانست.

امروز سه ساله شدی و می دانم این سه سال بسیار بزرگتر از آن چه بوده ای و کسی از آن نفهمیده، شده ای و شاید تازه در این سه سال است که در جایگاه خودت نشسته ای و شاید این تازه اول راه بزرگیت باشد.

می دانم روزی می آید که بزرگیت را می بینم و به آن می بالم و مشتاقانه راه را می نگرم برای آن روز و روز دیدار مجدد تو در آن جایگاه رفیعی که شوقش را وصف نیاید.

دعایم کن که دعایت مستجاب است و نظرت گیرا و من نیز شادیت و نشاطت و رضایتت را می خواهم ....

سه سالگیت مبارک باد


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 12:52  توسط محمد صادق حامدی | 

خواستم ، نمی دانست

خواستم ، نخواست

خواستم ، آگاه نبود

خواستم ، نمی توانست

تا خواستم ،‌ رفت

....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 22:47  توسط محمد صادق حامدی | 

بازدرو باره فصل پاییز رسید و چقدر آرام و بی صدا برای خودش می آید و می گذرد...

هنوز هیچی نشده روز اولش تمام شد و گذشت و به تاریخ پیوست.

شروع پاییز برای بچه ها ترسناک و برای بزرگان فراموش شده است و یا آخرش می گویند.. آی یادش بخیر که مدرسه می رفتیم و ....

ولی براستی چرا پاییز اینقدر در بهبوهه ی فصل ها غریب است و ساکت و آرام ؟؟؟؟

پاییز فصل من است و من نشات گرفته از پاییزم و چطور بی تفاوت فصلم باشد که زادگاه من است...

پاییز خدای فصل های من است و آمدنش همواره قلبم را تلاطمی عظیم می دهد و مرا به فکری عمیق فرو می برد که نمی دانم چیست و کجاست ...

پاییز زیبایی مستتر خداست ، کاش آن را درک کنیم.......................

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 20:29  توسط محمد صادق حامدی | 
هرچه گشتم در وصف شبی به عظمت عالم - شب هفده رمضان - بهتر از فهم دکتر شریعتی نیافتم - خدایش رحمت کند این بزرگ مرد غریب را - :

تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!

ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار!

نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات!

همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.

اين شب قدر است.

شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد مي‌كند.

اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!

شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!

و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!

شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود.

سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟

شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد.

چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!

هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!

كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است!

آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير مي‌توان شنيد.

سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 18:1  توسط محمد صادق حامدی | 
و روزهایی بود که در هنگام سحر در کنار سفره ای تعداد زیادی می نشستیم و همه با هم نیت روزه می کردیم و انبان از نان خالی نگاه می داشتیم ...

همه با صدای پدر از خواب بر می خواستیم و دست در دست یکدیگر سفره می چیدیم، بسم الله می گفتیم و قوتی به اندازه ی توان کار روزانه می خوردیم، نماز صبح به جماعت خانه و امامت پدر می خواندیم و چون من که کودکی بودم و کم توان تا هنگامه ی روز اندکی می خوابیدم و بعد وقت مدرسه و ...


و اکنون بر سر سفره ای نشسته ام که خویش با دست خود پخته ام ، آورده ام و تنها به آن نگاه می کنم و یادم آید از آن جمعیت پریشان شده ی اکنون ....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 3:37  توسط محمد صادق حامدی | 
در آن نفس که بميرم در آرزوی تو باشم
بدان اميد دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قيامت که سر ز خاک برآرم
به گفتگوی تو خيزم، به جستجوی تو باشم

به مجمعی که درآيند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم، غلام روی تو باشم

به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه، به بوی موی تو باشم

حديث روضه نگويم، گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم، دوان به سوی تو باشم

می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزار باديه سهلست با وجود تو رفتن
وگر خلاف کنم سعديا به سوی تو باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 23:33  توسط محمد صادق حامدی | 

می گویند : آنچه خدا بخواهد می شود ...

و همچنین : آنچه زن ها می خواهند شده است ..... !!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:34  توسط محمد صادق حامدی |